برنامه روزانه دختر در این روزها
سلام عزیز کوچولوی من. ببخش که دیر به دیر میام. چون زیاد ازت نمیرسم عکس بگیرم . برا همین هی میذارم کمی عکس جمع بشه. حالا هم که بازم دست خالی از عکس اومدم . ولی اومدم در مورد شیظنت هات بگم. بگم که ماشالله به جونت از صبح که بیدار میشی اینقد شیطنت میکنی که نمیذاری مامان به کاراش برسه.
تا وقتی خوابی که از ترس بیدار شدنت دست به سیاه و سفید نمیزنم و مشغول کارای بی صدا با لبتاب یا کتاب خوندن میشم. وقتی هم بیدار میشی اول که داروهاتو باید بدم و تر و تمیزت کنم. بعدشم اگه بخوری صبحونه بهت میدم و تلویزیون میذارم که سرگرم شی تا نهارمو درست کنم. ولی هنوز کمی بیشتر نگذشته که میای بین من وکابینت و با فشار دادن به من ازم میخوای که بیام پیشت و احتمالا بهت مِ بدم. اگرم نیام که گریه راه میندازی و منو مجبور به تسلیم شدن میکنی.
گهگداری هم که خیلی دختر خوبی میشی درگیر کشوها و کهنه شور میشی. چیزای تو کشوها رو میندازی تو کهنه شور. احتمالا تو تمیز بودنشون شک داری و میخوای همه رو بشوری. بعدشم که وقت نماز میشه و من میخوام نماز بخونم تو هم میای سر سجاده میشینی. گهگداری چادر ریحانه رو که خاله افسانه داده میزنم سرت و یه مهر میذارم جلوت . شما هم همزمان با من که میگم الله اکبر دستتو بالا وپایین میکنی. الهی من دورت بگردم که بلدی نماز بخونی نفسم. اینقدم قشنگ سجده میری که نگو.
به جای اینکه پیشونیتو بذاری دهنتو میذاری و از فرصت استفاده کرده و کمی هم مهر نوش جان میکنی.
ولی اگه سر فرم نباشی من وشما هم زمان با هم نماز میخونیم. یعنی همش میای آویزونم میشی که بغلت کنم. منم دلم نمیاد و در حالی که حتی رکوع میرم تو بغلمی. خدا کنه این نمازم قبول باشن.
خلاصه جونم برات بگه که بعدش با یه دردسری بازم چند لقمه ای به زور میخوری و منم ایستاده غذامو میخورم. چون اگه ظرف غذای منو ببینی بدو بدو خودتو میرسونی . ولی فقط میخوای باهاش بازی کنی . من نمی دونم چطور اصلا گرسنه نمیشی!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد نهارم که مشغول بازی کردن میشیم. تا به حال یه سری از وسایل خونه رو که یادت دادم بهم نشون میدی. مثل آیفون. کلیدا. در. ساعت. بوفه. تلویزیون. چراغا. عکسای تولدت که هنوز رو دیوار هستن. یخچال . پریز برق. اسباب بازی هات. برس مو. چشم. دهن. بینی. کتاب. مسواک. جوراب. کفش. گیرو...دیگه تقریبا همه چیزا رو میشناسی.
افرین به دختر باهوش خودم
یه سری کلمات هم میگی. مثه بوفه. "چه خوشکل" رو بابایی یادت داده خیلی بامزه میگی. کلا بیشتر علاقه به فرانسوی داری. چون تو همه حرفات غ زیاد شنیده میشه.
وقتی دعوات میکنم میگم خوچته؟ تو هم خجالت میکشی و سرتو 2-3 ثانیه میندازی پایین وبعدش دوباره شروع میکنی به شیطنت. البته بابایی دیگه نمیذاره بگم خو چته؟ میگه دیگران هم یاد میگیرن بهش بگن و دخترم خجالتی میشه. منم دیگه نمیگم. چه مامان حرف گوش کنی!!!
ازت میپرسم بابایی رو بیشتر دوست داری یا مامان. ناقلایی میکنی و میگی با و یا دست میکشی به بابا و یه طوری بهش میخندی که دلشو میبری.
من که میدونم این از سیاستته. اخه میدونی مامانی در هر شرایطی خیلی دوستت داره و از همه چی برات مایه میذاره. ولی دل بابایی رو میبری که برات همه چی بخره. آخه خریدنا دست باباجونتن. اشکال نداره مامان جون. مادرا مظلومان همیشه تاریخن. همه زحمتا رو ما میکشیم. باباها عشق و حالشو میبرن.
از غروب تاشب هم که اگه باباجون باشه با هم میریم بیرون و دور میخوریم تو شهر و بنزین حروم میکنیم. اگه نباشه اینقد بی حوصله میشی که نمیدونم باید چی کنم؟
قراره از حالا به بعد که هوا بهتر میشه بریم مسجد.هرچند مطمئن نیستم که اونجا آروم میمونی یا باز مجبوزم فکر دیگه ای بکنم. خداکنه امسال زودتر بگذره و انتقالی بابا جون به دزفول درست بشه. چون تو 3 روزی که نیست هردومون خیلی دلتنگش میشیم. شما هر وقت صدای آسانسور بشنوی فکر میکنی باباجونه و هی میزنی تو در و میگی یه یه. الهی دورت بگردم نازنینم که اینقد بابایی رو دوست داری. خدا ازشون نگذره که امسال به بابایی انتقالی ندادن. باید حسابی دعا کنیم که سال آینده دیگه انتقالیش درست بشه که ما دیگه تنها نباشیم.
واااااااااااااااااااااای که چقد چشام میسوزه. آخه ساعت 1.30 شبه و منم از صبح بیدارم دیگه نه مخم میکشه نه چشمام. پس فعلا خدانگهدارت میوه دلم تا بعد
ثنا جان میوه زندگی مامان وحیده و بابا ابوالفضل تا این لحظه ، 1 سال و 1 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 15 دقیقه و 51 ثانیه سن دارد


برنامه روزانه دختر در این روزها
