سفرنامه 5 روزه دخمل طلا در سفر به تهران
سلام جیجل مامان. به سلامتی برگشتیم. با تشکر از اونایی که برای به سلامتی برگشتنمون صلوات فرستادن.
جونم برات بگه که دوشنبه صبح همراه بابایی و آقا جون و مامان جون و خاله فاطی دوست من که از درود اومده بود و قرار بود سر راه برسونیمش خونه حرکت کردیم. تو راه بعد از اراک یه اکبر جوجه مشت زدیم تو رگ . تقریبا ساعت 6 بود که تهران بودیم. خداروشکر تو راه خیلی اذیت نکردی. فقط آخراش دیگه بی حوصله شده بودی از تنگی جا. دلت میخواستی راه بری و شیطنت کنی قلبونت بشم. حسابی تو مذیقه بودی. قرار بود بریم پیش خاله عاطی که چون دیر شده بود برنامه رو کنسل کردیم و موندیم خونه عمه فاطی. شبش قبل از خوردن شام چون خداروشکر خسته نبودیم رفتیم شهروند کنار خونه عمه فاطی و کمی خرت و پرت خریدیم. یه چند تا عکس هم از تو شهروند ازت گرفتم. کلی همه نگات می کردن و باهات حرف می زدن. اینم عکسای خوشکلت نازنینم:


فردا صبحش بابایی رفت دنبال کارای اداریش . مامان جون اینا هم رفتن پرده بخرن . منم با خاله حمیده مامان طه قرار گذاشتم بریم بهارستان کفش بخریم. ولی خوب تنهایی حسابی کمرم درد گرفت. چون وقتی میذاشتمت رو زمین راه بری همش دوست داشتی اینور اونور بری و کلی وقتم گرفته میشد. به ناچار بغلت می کردم. البته خدا خیر بده خاله حمیده رو. تا به هم رسیدیم بغلت کرد و من یه استراحتی کردم. خلاصه کفشمو خریدم و کلی کفش هم برات دیدم . ولی چون تازه برات کفش خریده بودم کلی خودمو کنترل کردم. با خاله حمیده رفتیم خونشون تا بابایی بیاد . تو هم که انگار وارد کاخی شده بودی کلی تو خونه خاله حمیده برا خودت راه رفتی و من از ترس اینکه خرابکاری نکنی همش دنبالت بودم که خاله حمیده کلی دعوام میکرد میگفت ول کن بچه رو. خلاصه با اصرار زیاد خاله حمیده و از اونجایی که خیلی دوست داشتم طه رو ببینم برای نهار موندیم. طه کلی برا خودش آقا شده بود. تو روزای اولی که تو تهران تنها بودم و بابایی هم سر کار بود طه همدم تنهایی های من بود. وقتی که ما همسایشون شدیم 3 سالش بود و حالا ماشالله کلاس اول بود. وای که چقد من و باباجون طه رو دوست داشتیم و باهاش بازی می کردیم. خلاصه بابایی هم اومد دنبالمون و خاله عاطی هم چند ساعتی مرخصی گرفت که تو رو زودتر ببینه . رفتیم مجتمع امیر که نزدیک خونه خاله حمیده بود. ولی من هیچی انتخاب نکردم برای شما. بعدش هر کی رفت به راه خودش. ما هم برگشتیم خونه عمه فاطی. تو مسیر یه 3 تیکه خوشکل دیدم که برات خریدم. اینم عکسش:

با کلی خستگی و تقریبا دست خالی برگشتیم خونه. شما هم حسابی خسته شده بودی. ولی جالب بود که نمی خواستی بخوابی و دوست داشتی بازی کنی. کنترل راه رفتنو نداشتی. یه خنده ای بود. به قول آقاجون انگار اصلا خواب تو برنامه زندگیت نبود. خونه عمه فاطی هم که کوچولو و پر از کتاب و وسیله. همش می آوردمت این اتاق . میرفتی دوباره سراغ کتابای عمو حسین. قربونت بشم که اینقد به کتاب علاقه داری. آخه تا حالا این همه کتاب رو هم یه جا ندیده بودی. جالب اینجابود اولش با عمو حسین غریبی می کردی و تا می دیدش گریه میکردی. ولی روز آخر یه طوری باهاش دوست شده بودی که نگو. دستاتو بازی می کردی و میرفتی تو بغلش. یعنی دخمل اینقد شیرین عسل من ندیدم. با کارات همه رو خراااااااااااب خودت میکنی.اینم یه عکس از شما و عمو حسین که خیلی دوستت داره:

عمه فاطی هم کلی قربون صدقت میرفت. کلا جملا کم آورده بود برای بیان احساساتش. عمه فاطی یه چند تا از اون جملات قشنگتو که به کار میبردی ممنون میشم تو قسمت نظرات بذاری دوستان استفاده کنن
این عکسم عمه فاطی نمیدونم کی گرفته؟ روسری منو زده سرت:

شب توی خواب نمیدونم چرا اذیت بودی و مرتب بیدار میشدی.وسطای شب حس کردم تب داری. بابایی رو بیدار کردم. اونم نظرش همین بود. خداروشکر شیاف تب بر آورده بودم. بعد از شیاف کمی راحت تر خوابیدی. ولی فردا صبحش که بیدار شدی کمی آبریزش بینی داشتی و من فهمیدم که داری سرما می خوری.البته سرحال بودی و من وشما رفتیم بیمارستان رازی برای لیزر من و بابایی هم رفت چند کار اداری دیگشو انجام بده. تو بیمارستان همش دوست داشتی راه بری. هیچ وقت دستتو نمیذاری تو دهنت . حالا نمیدونم چت شده بود که دو دستتو میذاشتی تو دهنت. لابد می خواستی حرص منو در بیاری که پشیمون بشم از اینکه اومدم بیمارستان . منم دم به دقیقه از بس حساسم دستاتو میشستم. خلاصه خداروشکر باباجون زودی اومد و به دادم رسید. چون من تنها واقعا از پس تو وروجک بر نمی اومدم. یه دختر خانم 6-7 ساله ای هم باهات دوست شد و کلی باهم بازی کردید. بعد از کلی معطلی برگشتیم خونه عمه فاطی و بعد از خوردن نهار رفتیم به سمت پل حافظ که با خاله عاطی قرار گذاشته بودیم که بریم پیشش.
تو مسیر کلی با خاله عاطی بازی کردی و کلی برا خودت خندیدی. عمو امین یه مرغ مینا داره که اولش تو ازش ترسیدی . ولی کم کم باهاش دوست شدی. کلا پرنده دوست داری. ولی نمیدونم چرا تا اینو دیدی ترسیدی. تا خاله عاطی غذاشو درست کنه من و شما رفتیم پیش خاله اعظم. باورش نمیشد من اومدم. آخه نمی دونست. هی می نشست میگفت یعنی تویی وحیده؟ چقد بی معرفتی. گذاشتی رفتی . خلاصه خاله سمیرا و خاله حمیده مامان سلمان و خاله لیلا مامان علی و زینب رو هم دیدم. خاله سمیرا نی نی تو راه داشت. ایشالله به سلامتی نی نیش به دنیا بیاد. شب بازم تب کردی و بازم شیاف. 2 شب رو که تب داشتی اصلا نتونستم درست بخوابم و مرتب چک می کردم که تبت بالا نره تا فردا ببریمت دکتر. فردا صبحش بردیمت دکتر و کلی دارو برات نوشت. شما هم که بد دارو . هر بار میخوام داروهاتو بدم مثه ابر گریه میکنی. بمیرم برات مامانم. ببخشم که با بی رحمی مجبورم داروهاتو بدم. آخه سلامتیت خیلی مهم تر از گریه ای هست که اون لحظه می کنی. بعد از دکتر قرار بود بریم هایپز استار. ولی چون نه من حال و حوصله درستی داشتم نه شما تصمیم گرفتم همونجا خرید بکنم که خداروشکر 2 دست لباس خیلی خوشکل گیرم اومد که بعدا که پوشیدم تنت عکساشونو میذارم. قبل برگشتنمون هم با خاله لیلا قرار گذاشتم که ببینمش. خاله لیلا جون من از همینجا رسما ازت معذرت میخوام که نتونستم بیشتر ببینمت. می بینی که چقد برنامم فشرده بود. ایشالله دفعات بعد بیشتر همو ببینیم.
از اون طرف عمه فاطی اینا که حسابی دلشون برای شیطنت های شما تنگ شده بود هی میگفتن بیاید دیگه. ما هم با سرعت نور خودمون رسوندیم که ثنا خانومو زودتر ببینن. متین خیلی اصرار کرد شب بریم پیششون. ولی من ترسیدم دیر بشه و چون بابایی فردا میخواست رانندگی کنه اذیت بشه نرفتیم. دو روز قبلش هم که متین امتحان داشت و ترسیدیم بریم دیگه درس نخونه.آجی متین اصلا ناراحت نباش . کمی مونده به تعطیلات عید. ایشالله میای و کلی ثنا رو میبینی.بعد شام اینقد خسته بودیم که زودی خوابیدیم. خدا روشکر شما که دارو خورده بودی تا صبح راحت خوابیدی. ولی متاسفانه منم سرما خوردم و به شدت همه بدنم درد افتاده بود. این سرما خوردگی دست از سر ما بر نمیداره این زمستون. نمیدونم چرا دیگه ول کن ما نیست خداااااااااااااااااا.
به هر حال صبح زود از تهران زدیم بیرون و قم رفتیم زیارت حرم حضرت معصومه . باباجون هم شما رو برد زیارت. چون مامان جون به عمه مریم و عمو محمد قول کباب بروجردو داده بود رفتیم تو شهر کباب گرفتیم و مامان جون هم می خواست کمی پارچه بگیره که منم بازم برای شما دو پارچه خوشکل گرفتم که لباسای خوشکلی بدم برات درست کنن. و بالاخره تقریبا ساعت 6 رسیدیم دزفول خداروشکر. دست باباجون درد نکنه که ماشالله بهش اینقد رانندگیش خوبه که با آرامش بردمون و آوردمون.
خسته نباشید پدر مهربون و همسر عزیزتر از جون.
یه عالمه دوستت داریم من وثنایی.
پ.ن: ببخشید که زیاد عکس نذاشتم. چون اینقد درگیر کارا بودیم که وقت عکس گرفتن نداشتم. عمه فاطی اون چند تا عکس آخری رو تونستی برام بفرست که بذارم تو وبلاگ . البته همشو نه. اونایی که خوشکلنو بفرست. ممنون


سفرنامه 5 روزه دخمل طلا در سفر به تهران
